![]() |
![]() |
|
| تنهایی شیطونک |
|
سلام به تمامی دوستان عزیزم در این وبلاگ دوستان هر کس دوست داره می تونه در قسمت نظرات هر گونه شعر و داستان کوتاه بنویسه و با نام یا نام مستعار در این سایت به نمایش در می آید نکته: هر یک از شعر ها و داستان های کوتاه در قسمت پیوند مربوطه نوشته می شود |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 12:30 توسط شیطونک |
|
|
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:26 توسط شیطونک |
|
|
هي فلاني مي داني ؟ مي گويند رسم زندگي چنين است...
مي آيند.... مي مانند.... عادت مي دهند.... ومي روند. وتو در خود مي ماني و تو تنها مي ماني راستي نگفتي رسم تونيز چنين است؟.... مثل همه فلاني ها....؟
یک نفر میاد که من منتظر دیدنشم یک نفر میاد که من تشنه بوییدنشم مثل یک معجزه اسمش تو کتابها اومده تن اون شعرهای عاشقونه گفتن بلده خالی سفرمونو پر از شقایق می کنه واسه موجهای سیاه دست هاروقایق میکنه همیشه غایبه من زخمامو مرهم میزاره همیشه غایب من گریه هامودوست داره نکنه یک وقت نیاد صداش به دادم نرسه آیینه ها سیاه بشه کور بشه چشم ستاره خشم این حنجره ی خسته همیشه غایبه کلید صندوق در بسته همیشه غایبه نعره اسب سپید قصه مادر بزرگ بهترین شعرهای سربسته همیشه غایبه مثل یک معجزه اسمش تو کتابها اومده تن اون شعرهای عاشقونه گفتن بلده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:22 توسط شیطونک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:11 توسط شیطونک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:10 توسط شیطونک |
|
|
می نویسم مینویسم از تو تا جسم کاغذ من جان دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد گریه این گریه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج غزل کافی نیست باتو از اوج غزل خواهم گفت مینوسم همه ی هق هق تنهایی را تا تو از هیچ به آرامش دریا برسی تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی به حریم خلوت عشق تو تنها برسی می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد مینویسم همه ی با تو نبودن ها را تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی تا مرا باز به دیدار خود من ببری می نویسم مینویسم از تو تا تن کاغذ من جا دارد با تو از حادثه ها خواهم گفت گریه این گریه اگر بگذارد
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:8 توسط شیطونک |
|
|
راهی برای رفتن نفسی برای بریدن كوله بارم بر دوش مسافر میشوم گاهی... عشقی برای خواندن بغضی برای شكفتن خاطراتم در دست بازیچه میشوم گاهی... نگاهی در راه اعتمادی پرپر پاهایم خسته هوایی میشوم گاهی... فكرهای كوتاه صبری طولانی صدایی در باد زمستان میشوم گاهی... روزهای رفته ماه های مانده تقویم ام بی تاب دلم تنگ میشود گاهی... جای پایی سرد رد پایی گنگ در این سایه ی تنهایی چه بی رنگ میشوم گاهی...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 13:6 توسط شیطونک |
|
|
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب ... کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش ! که سحر گاه کسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی کوک کن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این کوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است کوک کن ساعتِ خویش ! ماکیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند کوک کن ساعتِ خویش ! که در این شهر ، دگر مستی نیست که تو وقتِ سحر ، آنگاه که از میکده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست و سـحر نـزدیک است .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:21 توسط شیطونک |
|
|
خدایا کفر نمیگویم،
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:37 توسط شیطونک |
|
|
وحشت ازعشق که نه...ترسم ازفاصله هاست
ترس بیهوده ندارم...صحبت از خاطره هاست صحبت ازکشتن ناخواسته عاطفه هاست... کوله باری پرازهیچ که برشانه ماست... گله ازدست کسی نیست... مقصردل ماست...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:31 توسط شیطونک |
|
|
مرگ سهم ماست میدانم دردلش جای پاست میدانم اه...او اشناست میدانم...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:29 توسط شیطونک |
|
|
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم... دشوار بود مردن و روي تو نديدن... بگذار بدلخواه تو دشوار بميرم... بگذار که چون ناله مرغان شباهنگ... در وحشت و اندوه شب تار بميرم... بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب.... دربستر اشک افتم و ناچار بميرم... ميميرم از اين درد که جان دگرم نيست... تا از غم عشق تو دگر بار بميرم... تا بوده ام اي دوست وفادار تو هستم... بگذار بدانگونه وفادار بميرم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 19:25 توسط شیطونک |
|
|
به چه میخندی تو؟ به مفهوم غم انگیز جدایی؟
به چه چیز؟ به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟ به چه میخندی؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه میخندی تو؟ به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟ خنده دار است.....بخند!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:52 توسط شیطونک |
|
|
ساده مي گويم عزيزم دل بريدن ساده نيست
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:50 توسط شیطونک |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:48 توسط شیطونک |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:41 توسط شیطونک |
|
|
وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بعد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 9:39 توسط شیطونک |
|
|
به چه مي خندي ؟به مفهوم غم انگيز جدايي؟ به چه چيز؟ به شكست دل من؟يا به پيروزي خويش؟ به چه مي خندي تو ؟ به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد ؟ يا به افسونگري چشمانت كه مرا سوخت و خاكستر كرد؟ به چه مي خندي تو ؟ به دل ساده ي من مي خندي كه دگر تا به ابد به فكر خود نيست. خنده دار است بخند.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 21:35 توسط شیطونک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
تقدیم به ساکنان شهر قلبم که هر دم و بازدمم به عشق انهاست!
|
| پیوندها |
|
غریبه آشنا نازنین روح الله غزل شادی تمام حرف ما که نقطه چین است یه عاشق تنها تنها در کوی عشق فریاد بی صدا(علی) |
|
RSS
|